افطاری اداره بابا شهرام
دیشب افطاری اداره بابا دعوت بودیم
به سختی آماده شدم
دوست نداشتم برم
چون خیلی داغون بودم حال بلند شدن از روی زمین رو نداشتم
بخاطر شهرام به سختی از زمین کنده شدم
خواهرشوهرم هم قرار بود بیان خونمون که ازشون خواستیم بیان افطاری و با هم رفتیم
دیشب همه بچه ها بازی میکردن
دایی چپول هم دعوت کرده بودن
تو چشمای شهرام میخوندم چقدر دوست داشت آنیتا راه بره و بره بازی کنه
اما .....
خوشحال بودم
بخاطر اینکه شهرام با غرور آنیتا رو بغل کرده بود و همه همکاراش هم آنیتا رو ناز میکردن و باهاش حرف میزدن
خوشحال بودم
وقتی شهرام احساس سرشکستگی نمیکرد
حس خوبی بود
آنیتا رو بغل کردم
کلی باهاش بازی کردمو وقتی آهنگ پخش میشد آنیتا خودشو به جلو عقب تکون میداد و به اصطلاح نانای نانای میکرد
منم حسابی باهاش بازی کردم
عمه ،بابا ،من
کلی بهش خوش گذشت
شب که میخواستم بخوابم
از خودم راضی بودم
از حس شهرام راضی بودم
از اینکه آنیتا بهش خوش گذشته بود راضی بودم
همین برایم کافی بود
تا خدارو شکر کنم .


افطاری اداره بابا شهرام 




